
کم کم غروب ماه خدا دیده می شود صد حیف از این بساط که برچیده می شود در این بهار رحمت وغفران و مغفرت خوشبخت آن کسی است که بخشیده می شود.
عید فطر مبارک باد
اسم من فاطمه است.
هر سال ماه رمضان آخر هفته برای افطار مهمان خان جون بودیم. من و مادرم و سارا و مهسا و خاله جان و زن دایی وپسر دایی کمی زود به خانه ی خان جون می رفتیم تا در کارهای افطاری به خان جون کمک کنیم. ولی وقتی می رسیدیم ، می دیدیم خان جون همه چیز را آماده کرده است سفره را کنار حوض بزرگ حیاط پهن کرده وسماور قدیمی و هیزمی اش را کنار باغچه گذاشته و چای دم می کند.طبق معمول آش نذری را پخته ودر سینی های بزرگی گذاشته تا من و دختر خاله سارا و پسر دایی آن ها را در بین همسایه های خا ن جون پخش کنیم .وقتی کارمان تمام می شد .به خانه (خانه ی خان جون )بر می گشتیم همه دور جمع می شدند ومنتظر ما بودندتا با هم افطاری را آغا کنیم. وقتی به سفره ی خان جون نگاه می کردی دهانت آب می افتاد همه چیز توی سفره آماده بود زولبیا و بامیه،آش ، برنج و خورشت قورمه سبزی که بهترین غذای من بود،دلمه کلم و دلمه ی برگ و... وقتی صدای آرام و گوش نواز اذان را از مسجد می شنیدیم افطار را با بسم الله آغاز می کردیم و معمولا بعد از گفتن بسم الله کمی نمک در دستمان می ریختیم ودر دهانمان می گذاشتیم چون می گویند آغاز افطار با نمک ثواب دارد.
بعد از خوردن افطار با هم به جمع کردن سفره مشغول می شدیم بعداز اتمام کارمان باهم وضو می گرفتیم ونماز می خواندیم و بعداز خواندن نماز کنار حوض می نشستیم وچای می خوردیم خان جون هم از خاطره های قدیمی و آموزنده اش برایمان تعریف می کرد. امسال هم مثل هر سال مهمان خان جون هستیم . امسال قرار است، مادر پختن آش نذری به خان جون کمک کنیم. چقدر دلم بی تابی می کند برای لحظه ای که ما در جلوی چشمان همه در پختن آش نذری به خان جون کمک کنیم .راستی قراراست ما امسال شب های قدرآش نذری بپزیم وبه مسجدمحله مان بدهیم سال قبل خاله ام یعنی ما در سارا در پختن آش نذری به خان جون کمک کرده بودند سارا و خواهرش به من پزمی دادند که امسال ما در پختن آش نذری به خان جون کمک کردیم . من هم دلم می خواهد که زود ماه رمضان بشود تا من هم مثل ساراو خواهرش به همه پز بدهم که ما هم درپختن آش نذری خان جون سهمی داشتیم . پارسال وقتی سارا این جمله را تکرارمی کرد دلم آتش می گرفت . من هم می خواهم عوض پارسال را دربیا ورم
به قول معروف چیزی که عوض داره گله نداره .زاد روز اولین امام معصوم علی (ع) را به شیفتگان آن حضرت تبریک می گویم .
این روز در ایران بنام روز پدر نامیده می شود . من این روز را به تمام پدران تبریک می گویم .
یک شعری به این مناسبت انتخاب کرده ام تقدیم خوانندگان عزیز می نمایم .
علی (ع)…
توای مولا تو ای آقاعلی جان
توای آقا توای مولا علی جان
یتیمان را نباشد جز یا ور
چه درپیدا چه درپنهان علی جان
تو آن خورشید رخشانی که باید
بتابی تا ابد بر ما علی جان
تویی با حق همیشه یار و یاور
حقیقت راتویی معنا علی جان
تو آن رودی که سیراب است از تو
زمین تشنه ای دریا علی جان
تو در فهم من و دنیا نگنجی
تویی از عالم با لا علی جان
منم امروز و دامان تو ای خوب
به فریادم برس فردا علی جان
شعری از زهرا اکافان
به نام او که یادش آرامش بخش دل هاست
سلام ای با من وگل ها صمیمی
سلام ای یار غمخوار قدیمی
لیلایک دختر خوب و مهربان است.به معلم احترام می گذارد ومدیر، معاون ومعلم ها از او راضی هستند.امسال می خواست هدیه ای گرانبها برای معلم زحمت کش و بی دریغش بخرد ولی او پول کافی برای خرید هدیه نداشت .لیلا نمی خواست از پدرومادرش پول بگیرد چون می خواست هدیه را با پول خودش بخرد .او فقط فکر و ذکرش این بود که چگونه می تواند با پولش هدیه ای زبیا برای معلمش بخرد .ناگهان فکری عاقلا نه به نظرش رسید .آن روزبا مادرش به بازار رفت ویک گل خوش بو وزیبا برای معلمش خرید ویک نامه درباره ی زحمت های معلم نوشت وروی گل گذاشت.فردای آن روز یعنی (12اردیبهشت)گل را همراه نامه به کلاس برد .همه ی بچه ها چیزهای بزرگ وزیبا آورده بودند. اما هیچ کدامش به زیبایی گل ونامه ی لیلا نمیشد. وقتی معلم به کلاس آمد همه ی بچه ها هدیه هایشان را به معلم دادند لیلاهم هدیه اش را به معلم داد. معلم از بچه ها تشکر کرد. ساعت بعد معلم وارد کلاس شد ویک کارت هزار آفرینی که در دستش بود به لیلا داد معلم گفت : لیلاجان هدیه ی تو کوچک ولی بسیار زیبا بود. . بعد گفت این هدیه برای من بزرگترین و گرانبها ترین هدیه عمرم است سپس روکرد به بچه ها گفت: البته همه ی هدیه های شما خوب بود وبعد از بچه ها خواست تا لیلا را تشویق کنند آن روز لیلا با خوشحالی روانه ی خانه شد و ماجرا را برای پدر و مادرش تعریف کرد پدر ومادرش هم از کار اوخوششان آمد وخوشحال شدند که فرزندی همچون لیلا دارند .

امسال نزدیک عید نوروز پدر و مادرش گفته بودند پس انداز زیادی برای خرید ندارند . او خود نیز متوجه شده بود که سفره هفت سین آنها مثل سالهای قبل رنگارنگ نبود. به همین خاطر او برای عید امسال خود هیچ چیز نخرید. فقط از پدر و مادرش خواست عروسکی کوکی که خواهر کوچکتر از خودش پشت ویترین اسباب فروشی دیده بود و چندروز برای خریدش ، گریه کرده بود را برایش بخرند . او خود از خرید خویش صرفنظر کرد تا پدر مادرش شرمنده ی خواهر کوچکتر از خودش نشوند . می گفت من ازلباس و کفش های سال قبل خود استفاده می کنم تا خواهر کوچولویم به خاطر تصاحب عروسک مورد علاقه اش دیگر اشک نریزد.
امروز او خیلی خوشحال بود که با این کار توانسته تبسم دوباره ای را بر لبان خواهرش برگرداند.
او خوشحال بود که توانسته است پدر و مادرش و خدا را از خود خشنود سازد .
تقدیم به پدرم که گاهی با قلم نی نیز کار می کند.

منبع تصویر وبلاگ http://www.honarmandy.blogfa.com/دیگر پدرم
روز گاری من به همراه دوستان و خانواده ام در حالی که سرسبز بودیم در میان آبها که اطراف مرا پوشانده بودند زندگی می کردیم .تا این که من و دوستانم رشد کرده و بزرگ شدیم و به صورت نی در نیزار به زندگی خود ادامه دادیم . ناگهان یک روز من با تیغ رهگذری از بقیه ی دوستان و خانواده ام جدا شدم تا در دست هنرمندی قرار بگیرم وبا کمک وی و مرکب ،کلمات و جملات زیبا بنویسم حال خوشحالم که می توانم با چرخش خود در دستان هنرمندان خطی زیبا بنویسم.
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست ؟

براستی که حسین علیه السلام سفینه و کشتی نجات است
بی هیچ مقدمه میخواهم این ایام سراسر حزن و اندوه را به تمام مومنین و دوستداران آن حضرت تسلیت بگویم و از همه آنها التماس دعا داشته باشم .
این داستان را اخیرا خواندم بنظرم جالب آمد . شما چه فکر می کنید لطفا برایم بنویسید .
آن قدرابر توی آ سمان بودکه آدم خیال میکردکه خورشید هنوز از خواب بیدار نشده است .
دختر چوپان روی تخته سنگی زیر یک درخت نشسته بود وآ رام نی می زد.زیر چشمی گوسفندها رامی پایید.یک مرتبه هیاهویی میان گله افتاد.گوسفندها بلندبلند بع بع می کردند وهرکدام به طرفی می دویدند. دخترک مثل برق از جایش پرید.می دانست صدا صدای چیست . پیتیکوپیتیکوی سم اسبان سرباز های پادشاه همیشه گوسفندهایش را می ترساندند. با عجله به طرف سوارها دوید.وقتی به آنها رسید نفسش بند آمده بود:
چه خبرتونه؟ الآ ن چند ماهه که هرروز می آیید این جا واین زبون بسته ها را می ترسونید منکه حرفامو قبلا زدم .تاپسر پا دشاه در یک کار استا نشه باهاش عروسی نمی کنم .
سواری که ازبقیه جلوتر بود از اسبش پیاده شد و گفت : والله ما که تا حالا نشنیده بودیم کسی برای ازدواج با پسر پا دشا ه قید و شرط بگذارد ولی به هر حال ما امروز اومدیم این جا تا ازطرف عالی جناب به شما بگیم که ایشون یک قالیباف معروف شده اند.گل ازگل چوپان شکفت. گله را هی کرد و برگرداند به ده . آن وقت سوار اسبش شد وبا سربازها به طرف قصر رفت.فردای آ ن روز جشن عروسی مفصلی در تمام کشور برپا شد جشن عروسی او با پسر پادشاه . روزهای قشنگ بهاری یکی یکی می آ مدند و می رفتند. در یکی از این روزهاعروس وداماد جوان تصمیم گرفتند تا برای گردش به صحرا بروند . آن قدر رفتند و حرف زدند و خوش گذراندند تا این که حسابی از قصردورشدند.ناگهان چشمشان به آلونک کوچکی افتاد که تک و تنها وسط دشت قرار داشت و از آن بوی کباب می آمد پسر پادشاه ازاسبش پیاده شد و گفت : بد نیست برویم داخل و یک چیزی بخوریم. گلیم کوچکی جلوی آلونک پهن شده بود. تا آمدند از روی آن رد بشوند زیرپایشان خالی شد وپرت شدند توی یک چاله ی تاریک و عمیق .صا حب آلونک که صدای افتادن آن ها را شنیده بود بالای چاله آ مد خنده ی ترسناکی سرداد و دو باره گلیم را روی چاله انداخت. همه جا تاریک شد. چند نفر دیگر توی گودال بودند. جلو آمدند وبه پسرپادشاه گفتند :هر روز یکی دو نفراین تو می افتند. مرد بدجنسی که صاحب آلونک است شبانه از ماکار می کشد آخر سرهم می آید ویکیمان را که بدتر از بقیه کار کرده با خود ش می برد.بعد او را می کشد و گوشتش را کباب می کند و به خورد بقیه می دهد.
طولی نکشید که مرد بد جنس با یک نردبان وارد گودال شد. زیر نور کمی که ازآن بالاتوی چاله می افتاد به تازه واردها نگاه کرد وگفت: هی شما دوتا چه کار بلدید تامن بتونم از اون پول در بیارم؟ پسر پادشاه سرش را بالا گرفت وبدون آن که بترسد جواب داد: اگر قول بدهی هیچ کدام از ما را نکشی کاری می کنم که زود پولدارشوی. یک دارقالی و چند تا دوک نخ برایم بیاور. مرد بد جنس که اورا نمی شناخت شرط اورا قبول کرد. آن شب پسرپادشاه تا صبح نخوابید وبا کمک بقیه شروع کرد به بافتن یک قالی. مرد بد جنس می خواست قالی را بفروشد و درعوض پول خوبی بگیرد. پس ازچند روز وقتی موقع تحویل قالی رسید پسر پادشاه به او گفت :من این قا لی را خیلی خوب و اعلا بافته ام. آن را به قصر پادشاه ببر و بگو شوهر دختر چوپان گفته که پادشاه اول قالی را باز کند وبعد به تو انعام خوبی بدهد. مرد بد جنس با خوشحالی راهی قصر شد . پادشاه تا قالی را باز کرد چشمش به جمله هایی افتاد که روی فرش بافته شده بود : پدر عزیزم ما توی یک چاله جلوی آلونک این مرد بد جنس زندانی شده ایم. اویک گلیم قرمز روی چاله انداخته. مارانجات بدهید.
پادشاه دستور داد تا مرد بد جنس را دستگیر کنند.آن گاه سپاهش را برای نجات زندانیان فرستاد. وقتی مردم از ماجرا آگاه شدند همگی دختر چوپان را تحسین کردندکه چنین شرطی برای ازدواج با پسر پادشاه گذاشته بود( شرط یاد گرفتن یک کار.)
برگرفته ازکتاب گنجینه های ادب آذربایجان

آ ن طرف د هكده اي دريايي عميق و وسيع بود كه مي گفتند درآن جا يك كشتي دزدان دريايي وجود دارد كه درآن كشتي دريايي دزدان دريايي زندگي مي كنند ودريا را تصرف كرده اند ومردم فقیر دهکده را که کارشان ماهیگیری بود از رفتن به دریا وکسب وکار محروم ساخته بودند . می گفتند دزدان دریایی يك شمشير جواهر نشان دارند كه قدرت آن ها درهمين شمشير است ومي گفتند آن شمشير دراتا قي به نام اتاق اسرار است و كليد آ ن اتاق دردست فرمانده دزدان دريايي است . درآن دهكده دختري يازده ساله به نام ليدا بودكه دلش مي خواست به جنگ با دزدان دريايي بپردازد ولي پدر و مادرش به او اجازه ي انجام چنين كا ري را نمي دادند. يك شب وقتي كه ليدا مط مئن شد همه خوا بيد ند تصميم گرفت به جنگ دزدان دريايي برود وآن ها را شكست بدهد او ازجنگل وحشتناكي گذ شت تا به دريا رسيد درآن جا قايقي ديد سوارآن شد وروی امواج ملایم دریا به طرف دزدان دريا حركت كرد. از دوركشتي دزدان دريايي را ديد و قایق را آرام وبیصدا به آن سمت هدایت کرد . با شجاعت وجسارت وارد كشتي آنها شد اول ازهركار مطمئن شد همه خوابيدند فقط سه تا نگهبان بيداراست بعد سروصدا كرد تا نگهبانان به طرف صدا بروند نگهبانان وقتی صدارا شنیدند به این طرف و آن طرف دویدند تا صدا را پیدا کنند درآن لحظه لیدا که موقعیت مکانی قبلی خود را تغییر داده بود از فرصت استفاده کرد و به اتا ق فرمانده رفت و کلید اتاق اسرار را برداشت وقتی می خواست ازاتاق فرمانده خارج شود نا گها ن پایش به ظرف سفالی قدیمی و مورد علاقه فرمانده خورد ظرف افتاد و شکست . فرمانده خواب آ لود گفت : کیه ؟ لیدا صدای گربه را درآ ورد و فرمانده فکرکرد گربه است ودوباره خوابید . لیدا به سراغ اتاق اسرار رفت وشمشیررا برداشت و با خوشحالی به خانه بر گشت صبح وقتی فرمانده ازخواب بیدار شد دید ظرف شکسته است و ازهمه مهم تر اینکه کلید اتاق اسرار نیست زود به سراغ اتاق اسراررفت وقتی که دید شمشیر نیست فریاد زنان گفت : بیچاره شدیم. ولی لیدا شمشیررا به اها لی دهکده نشان داد مردم خوشحال شدند و شمشیررا شکستند بعد عکس لیدا درروزنامه ها بعنوان قهرمان ملی وجسور چاپ شد .این دختریازده ساله صاحب موفقیت بزرگ شده بود . مردم دهکده برای همیشه ازدست دزدان دریایی خلاص شده بودند . پس از آن مردم دهکده به همراه کدخدای دهکده میدانی ساختند و نام آ ن را میدان پیروزی گذاشتند وکنارآن مجسمه ی لیدا را ساختند بعد ازآن ماجرا لیدا مایه ی افتخار پدر و مادرش ومورد احترام اهالی دهکده شد وهمه به او احترام می گذا شتند .
یادم می آید وقتی پنج سال داشتم به مهد کودک می رفتم آخر پدر و مادر و خواهرم به مدرسه می رفتندومن چون کوچک بودم نمی توانستم به مدرسه بروم علاوه بر این نمی توانستم تنها درخانه بمانم وبه همین دلیل به مهد کودک می رفتم . یادم می آید آ ن روزها پدرم یک دوچرخه داشت که هرروز مرا با آن دوچرخه به مهد کودک می برد من هم آن روزها دائم از پدرم خواهش می کردم که یک بار با دو چرخه تنها چهارراه شهرمان را که زیاد از محل مهد هم دور نبود دور بزند و بعد مرا به مهد کودک ببرد.
آ خرراستش را بخواهید از مهد کودک می ترسیدم و وقتی با بابام یک دورمی زدیم بهانه می آوردم و خودم را به مریضی می زدم که به مهد کودک نروم. حالا در کلاس چهارم هستم وحسرت آ ن روز ها را می کشم .

