تبليغاتX
ادبيات داستاني براي كودكان

ادبيات داستاني براي كودكان

داستاني
بالاخره من بعد از مدت نسبتا طولانی آمدم .
 خیلی وقت است به وبلاگ مراجعه نکرده ام .خیلی از دوستان لطف نموده به وبلاگم آمده و نظرات خوب دادند از همه ی آنها ممنون و متشکرم .حتما به همشون سر می زنم و جواب محبت هایشان را پاسخ میدم .اما ازخدا پنهان نیست ازشما چه پنهان ، یک کمی احساس می کنم در یکی ، دو ماهه  گذشته ذهنم کند شده و داره سوت می کشه ازاین موضوع خیلی ناراحتم .چون می ترسم این وضع  طولانی بشه و از علاقه ام به نوشتن کمتر بشه . امیدوارم این چنین نباشه . برای خلاصی از این وضع  برایم شما هم دعا کنید . تصمیم  داشتم  پس از امتحانات خرداد و بدست آوردن وقت زیاد بیشتربنویسم . البته امتحانات نوبت دوم کمی خسته ام کرده بود ولی نتایج آن بعد دو هفته خوشحال کننده بود. چون تمام نمراتم 20 بود و با معدل 20 قبول شده بودم .

دومین خبرخوشحال کننده تابستان امسالم ، اینکه مقام اول مسابقه داستان نویسی را در سطح استان به خود اختصاص داده ام .بگفته مسئول فرهنگی و هنری اداره آموزش و پرورش شهرستان من توانستم بر اساس رای هیئت محترم داوران نفر اول مسابقات داستان نویسی در سطح استان شناخته شوم . البته ازطریق اداره آموزش و پرورش این موضوع را بما اطلاع داده بودند . ولی بگفته برخی از دوستان ، اداره آموزش و پرورش شهرستان با نوشتن پارچه و نصب آن در سردرب اداره این موفقیت را تبریک گفته بوده که من احتمالا بعلت مسافرت آن را ندیده ام . امروز میخواهم همان داستانی را که درسطح استان مقام اول را کسب کرده ، برایتان بار دیگربنویسم و نظرشما دوستان را نیز در کنار رای هیئت دوران مسابقه داستان نویسی  دانش آموزی استان خودمان داشته باشم . ضمنا شاید دوستانی که خیلی وقت است با وبلاگم آشنا هستند این داستان را در آرشیو وبلاکم خوانده باشند .           

شباهت سرگذشت دو درخت

روزی روزگا ری درخت پیرو کهنسا لی،کنارجاده ای دربیابانی زندگی میکرد. او سالها بودکه به تنهایی زندگی میکرد و درآن بیابان هرگز دوستی ندیده بود.

درخت پیر وکهنسال ما ازاین وضع خیلی ناراحت بودتا اینکه یک روزی متوجه شدکه یک درختچه کوچولویی درکنارش شروع به رشد و نمو می کند.

درخت پیر با دیدن این درخت کوچک خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد که بالاخره برای خودش همصحبتی پیداکرده است .

 درخت پیرازخوشحالی درپوست خود نمی گنجید. آخه بعد سالها سکوت می خواست با کسی حرف برند .

درختچه ی کوچولو با دیدن این درخت بزرگ خوشحال شد وبا خود گفت که باید خیلی چیزها از این درخت یادبگیرم چون سالهاست که تواین بیابان زندگی کرده است. یک روزی درخت کوچولو برای اینکه سرصحبت باز کند گفت : ای درخت بزرگ شما چرابه تنهایی زندگی می کنید و چراپیش دوستانت در جنگل نرفته اید ؟

درخت کنهسال که سالها درانتظار چنین سئوالی بود زندگینامه ی خود را اینگونه شروع کرد :

 من درکنارپدر و مادر و خوا هر و برادرانم دریک جنگل بزرگ و سرسبزی زندگی میکردم . روزی ازروزها این انسانها که خود را برتر از دیگران می دانند و خود را اشرف مخلوقات می دانند مرا از خانواده ام جدا کردند. آنها می خواستند مرا به شهر برده تا از من میز و مداد و کا غذ و ... بسازند. انسانها من وتعدادی زیاد از درختان جنگل را بریدند و سوار ماشین کرده به قصد شهر راه افتادند.ازقضای روزگار دربین راه من از کامیون به زمین افتادم . چون ازخانواده ام دورشده ودربیابانها رها شده بودم خیلی ناراحت بودم. بارها بخاطر زخمها و شکاف هایی که اره انسانها درتنم بوجود آورده بودند گریسته ام .! اما کسی نبود که به زخمهای من کمکی کند.

بالاخره گذشت زمان به من آموخت که باید دست از ناامیدی بردارم و برای زندگی تازه و دور از خانواده و دوستانم بیاندیشم . چون سرنوشت مرا محکوم به زیستن و زندگی کردن ، کرده بود . من از آن روز تصمیم به زندگی کردن دوباره گرفتم و در همین جا مشغول ادامه ی زندگی خودشدم . اکنون سالهاست که دراینجا زندگی میکنم و خیلی ازآدمهایی که روزی کمربه نابودی من و دوستانم بسته بودند، مسافرجاده نزدیک من هستند و هر از چندگاه ازگرمای سوزان تابستان به سایه من پناه می آورند من نیزهرچند سایه خودرا از آنها دریغ نکرده ام ولی با هیچ کدام از آنها صحبت نکرده ام . !!

درخت پیرگفت : دوست کوچولوی من تو چرا که تازه متولد شده ای اینجا هستی ؟

درختچه کوچک که سراپا به گوش بود با خود میگفت این باور کردنی نیست !! ...عجب شباهتی در زندگی ما وجود دارد .

درخت بزرگ گفت : دوست عزیزو کوچولوی من ، جوابم را ندادی ؟!

یک مرتبه درختچه بخودآمدگفت : ها ..ها.. داشتم به این می اندیشیدم که ما سرگذشت خیلی شبیه به هم داریم. 

 درخت جوان گفت : من خیلی چیزها را نمی دانم فقط همین قدر می توانم بگویم که من هم مثل تو ، وقتی دا نه ای بودم مثل بقیه دانه هایی که کشاورزان از همین جاده می خواستند به زمین خود برده و بکارند از دست یکی از آنها درکنارتو به زمین افتادم. از آب باران و با مواد غذایی که درخاک بود تغذیه کردم وکم کم بزرگ شدم وسرازخاک بیرون زدم و درهمین مکان روییدم .!!

درخت جوان گفت ولی شما زندگی غم انگیزی داشتید و من خیلی چیزها را فعلا نمیدانم  بعدازاین خیلی چیزها هست که باید ازشما یادبگیرم .

درخت کهنسال گفت: خوشحالم که پس ازسالها دوست خوبی پیدا کرده ام وقول داد مثل مادر از درخت کوچک حمایت کند وهرآنچه که درخت جوان نمی داندبه او یاد دهد .

اکنون هر دوتا درخت با هم و در کنارهم خیلی مهربان وصمیمی هستند وهمیشه باهم صحبت میکنند و زندگی لذت بخشی را سپری می کنند و از زندگی خود راضی هستند .

 پایان

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت13:56توسط سپيده قربان زاده |
بهترین هدیه برای معلم عزیزم

با تبریک روز معلم به تمامی معلمان دلسوز و فداکار

داستان زیر به همین مناسبت نوشتم .

بهترین هدیه برای معلم عزیزم

من و دوستانم در یک روستای دور افتاده ای زندگی می کردیم. در روستای ما معلم و مدرسه ای نبود.برای همین من و دوستانم کلاس اول ودوم ابتدایی را در شهر خواندیم. ولی درکلاس سوم معلمی به روستای ما آمد و در روستای ما مدرسه ای احداث گردید همه ی ما خوشحال بودیم که بعد ازچند سال معلم ومدرسه ای درروستای ما پیدا شد. معلم ما ، معلم بسیار مهربان و فداکاری بود. همه ی اهالی روستا به ایشان احترام ویژه ای می گذاشتند. من و دوستانم سعی می کردیم که همیشه درسمان را خوب بخوانیم تا با نمره های خوبمان معلم عزیزمان را شاد کنیم.فردا روزمعلم است . امسال اولین سالی است که روزمعلم را در روستای خودمان جشن می گیریم. امسال قراراست برای معلم فداکارمان برنامه ای اجرا کنیم وبه خاطر زحمات بی دریغ ایشان تشکر و سپاس گذاری کنیم . قراراست ما هم در این جشن هدیه ای برای معلم بخریم وآن را به ایشان تقدیم کنیم . همه ی بچه ها درباره ی کادوی بهتر وبزرگترباهم گفت وگو و رقابت می کردند. ولی من درکنج کلاس نشسته بودم وبه حرف های آن ها گوش می کردم. چون به خوبی می دانستم که وضع مالی ما آن قدر خوب نیست که بتوانم برای معلم هدیه ای بخرم. امروزبه پدرم گفتم که مقداری پول بدهد تا برای معلمم هدیه ای بخرم. ولی پدرم گفت که وضع مالی ما آن قدر ایجاب نمی کند که تو برای معلمت هدیه ای بخری.خیلی ناراحت بودم تا این که خواهرم به من پیشنهادی داد.خواهرم گفت که من می توانم از باغچه ی مان که پر از گل های رنگارنگ وخوشبو بود، دسته گلی تهیه کنم وبرای معلمم نامه ای بنویسم. آنرا به معلمم تقدیم کنم. من هم پیشنهاد خواهرم را پذیرفتم امروز روز معلم است جشن را به خوبی برگزار کردیم. تا این که نوبت به تقدیم هدیه رسید. بچه ها هدیه های خوب و بزرگ آورده بودند ومن هم خجالت می کشیدم.تا این که نوبت به تقدیم هدیه ی من رسید .من خجالت زده وناراحت هدیه ام را در دستم گرفتم رفتم تا آن را به معلمم بدهم. احساس می کردم که معلم از دست من ناراحت می شود ولی وقتی هدیه ام را دادم همه به من دست زدند وتشویقم کردند. من هم ازکار آن ها هیجان زده شدم.  درآن هنگام لبخند مسرت برگونه های معلم نشست. دراین هنگام معلم دست مرا گرفت و با آرامش ودرعین حال طوری که مهربانی و خوشحالی مانند باران از صورتش می بارید ، صورتم را بوسید وگفت این هدیه با همه ی هدیه های دیگر فرق می کند این هدیه ارزش معنوی دارد. سپس نامه ام را باز کرد وقتی که خواند اشک ازصورتش جاری شد.آخر سال معلم عزیزم برای من هدیه ای خرید و آن را به من داد.آخرمعدلم 20 شده بود.این خاطره ای بود که حدود 7 سال پیش دردفترخا طراتم نوشته بودم.من اکنون بزرگ شده ام وبه شغل شریف معلمی نایل گردیده ام. حسرت دانش آموزی مثل خودم را می خورم. می گویم ای کاش فردا که روز معلم است. شاگردانم برای من چنین هدیه ای آماده کنند. حال احساس  معلمم را درک می کنم . که چرا آن قدر از هدیه ی من خوشحال شد وچرا وقتی نامه ام را باز کرد اشک بر گونه های پرمهرش نشست.

 معلم همچون مرواریدی در صدف است.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت23:1توسط سپيده قربان زاده |
چهارشنبه سوری و نوروز بر همه مبارک

چهارشنبه سوری و نوروز بر همه مبارک

خدا روح پدربزرگم را شاد کند.

بیشتر وقت ها وقتی به خانه ی ما می آمد به ما پول می داد یا هدیه می خرید.خواهرکوچولویم رادر بغل می کرد و به قول خواهرم به او نانای می گفت خواهرم اسم پدر بزرگم را بابا نانای گذاشته بود.هیچ وقت شب چهارشنبه سوری دو سال پیش یاد نمی رود . قرار بود آنروز به خانه ی پدربزرگ برویم و من وخواهرم به رسم دیرینه ی چهارشنبه سوری به خانه پدربزرگ شال بیندازیم. ما ازآداب و رسوم این رسم زیاد آگاه نبودیم هرکدام روسری کوچکی دردست گرفته بودیم.وقتی به خانه ی پدربزرگ رسیدیم وارد خانه شدیم سلام واحوال پرسی کردیم پدربزرگ کناربخاری روی تشک نشسته بود.ما روسری را جلوی پدربزرگ بازکردیم وبه اوگفتیم پدربزرگ عیدی بده.پدربزرگ وقتی کارما را دید تعجب کرد ومنظورما را متوجه نشد و گفت باباجان هنوز عید نرسیده شما عیدی می خواهید؟! .وقتی پدرم توضیح داد انداختن روسری جلو بابا بزرگ همان شال انداختن چهارشنبه سوری ماست پدربزرگم خیلی خندید و روی ما را بوسید گفت آلان متوجه شدم وبعد بگوشه ی روسری هایمان یک هزارتوانی بست وبشوخی گفت این هم بقول خودتان عیدی شما ودیگه یادتان باشه موقع تحویل سال دوباره عیدی از بابا بزرگ نخواهید .و همه زدند زیر خنده و ما تعجب می کردیم چرا همه می خندند وقتی به خانه رسیدیم تازه فهمیدیم که دلیل خنده ی آن ها چه بود به قول معروف دوریالی مان افتاد.که شال انداختن رسم ورسومی غیرازاین داشت که ما کردیم .

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت21:57توسط سپيده قربان زاده |
با تشکر از آقای سلیمی و معرفی دو کتاب خوب ایشان

 آقای رضاسلیمی فامنینی یکی از نویسندگان معلم استان همدان هستند که زحمت کشیدند دو جلد از کتابها چاپ شده ی خود را از همدان برای من ارسال کردند.

1.    کتاب آنچه که یک دانش آموز باید بداند

2.    کتاب تحفه ی نه طنز

           

کتاب آنچه که یک دانش آموز باید بداند کتاب بسیار مفیدی است که مطالب آن را باید یک دانش آموز واقعی فرا گیرد من هر وقت در مطا لعه به مشکلی برخورد می کنم به سراغ این کتاب می روم علت مشکلم را می یابم وآن را تقویت می کنم.

کتاب تحفه ی نه طنز نیز دارای چندین داستان و خاطره ...طنز زیبا و خنده دار است . من این داستان کوتاه را از بین مطالب این کتاب انتخاب کردم و خواستم آن را خدمت دوستان عزیز ارائه دهم.

مطالعه این کتابها را به تمام دوستان و خوانندگان عزیز در سراسر ایران توصیه می کنم . وبرای این معلم خوب و نویسنده گرامی از خداوند بزرگ توفیق روز افزون آرزو می کنم.

 زرنگی دختر من

 یکی از همکاران فرهنگی می گفت :

اغلب، بچه هاوقتی در امتحان ویا تست ویا دیکته وغیره درمدرسه نمره کم بگیرند،توسط والدین مآ خذه می شوند.ولی د رخانه ی ما برعکس است!

 می گویید چه طور ؟

الآن توضیح می دهم.

دختر من اگر تست یا دیکته داشته باشد،از  شب قبل به مادرش می گوید:

مامان دعا کن بیست بگیرم.

اگر فردا 20 گرفت که باید تشویقش کنیم.

وای به حال ما اگر 19 بگیرد، آن وقت همه باز خواست می شویم که :

مگر من نگفتم برایم دعا کنید؟ حتما شما دعا نکردید؟ حتما خوب دعا نکردید والا من بیست می شدم ....

بله توپ را به زمین ما شوت می کند این ما هستیم که بایداز خودمان دفاع کنیم و اورا دلداری بدهیم که :

به خدا ما دعا کردیم ، آخر همه اش که با دعا نمی شود. اصلابیست ونوزده مگر چه فرقی دارد؟ اتفاقی نیفتاده که .....

حالادیدید زرنگی محدثه را؟

                                                                   منبع : کتاب تحفه ی نه طنز

                                                                   به قلم روان :آقای رضا سلیمی

                                                                

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت10:42توسط سپيده قربان زاده |
امروز خوشحالم

سلام به همه دوستان خوبی که بمن سرزدند و نظرها ی خوب دادند .

امروز خیلی خوشحالم چون از اداره ی آموزش وپرورش به پدرم زنگ زدند و گفتند که من ، هم درمسابقات احکام و هم درمسابقات داستان نویسی درشهرستان نفراول شدم . در مرحله استانی این مسابقات متاسفانه من بایدبه اختیارازبین آن دو یکی را انتخاب کنم .چون می گویند درمرحله استانی هر دانش آموز حق دارد فقط دریک مسابقه شرکت کند. من هردو را دوست داشتم و می خواستم در هر دو رشته به مرحله ی استانی بروم. مجبور شدم باپدر و مادر و مربی پرورشی مان مدرسه ام مشورت کنم بالاخره تصمیم گرفتم از مسابقه احکام صرف نظرکنم و داستان نویسی را انتخاب کنم شما عزیزانی که خواننده ی این مطلب هستید دعا کنیدکه من دراین انتخاب در سطح استان نیز موفق وپیروز گردم.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت14:32توسط سپيده قربان زاده |
با تشکر مجدد از معلمان خوب

سلام به همه ی معلمان خوب و استادان عزیزی که زحمت کشیده به وسایت من آمده و نظرخود را دررابطه با پستی که تحت عنوان " معلم ها قضاوت کنند "داشتم نوشته بودند. دو روز اول من که انتظار نداشتم معدلم از 20 کم شود خیلی ناراحت بودم . البته پدر و مادرم اگرچه دلشان میخواست معدلم 20شود ولی چون مرا ناراحت می دیدند تقریبا شبیه آن مطالبی که استادان عزیزم بمن نوشته بودند می گفتند. راستش اول من فکر می کردم آنها از همکاران خود دفاع می کنند تا من . چون آنها ( پدر و مادرم هر دو معلم هستند ) . بعد تصمیم گرفتم تصویر نمرات کارنامه ا م را در برابر قضاوت دیگر معلمان قرار دهم و نظرآنها را بخواهم . درعرض یک روز بیش از10نظردریافت کردم . همه ی بزرگواران تقریبا نظرهای مشابهی داده بودند و هرچند بعضی ازآنها نیزبا من همدردی کرده بودند . پس ازآنها بقول معروف کلاه خود را قاضی نمودم و دیدم ناراحتی من زیاد موردی ندارد.چون اولا کسی که بتواند درهمه درسها نمره 20 بگیرد در ورزش هم قادرخواهد بود این نمره را بگیرد . پس من قادربه آن هستم .ثانیا هدف من آموختن و یادگرفتن علم است که احساس می کنم به هدف خود دراین امتحانات رسیده ام نمره هرچه میخواهد باشد.نظرات استادان بزرگوارم را پذیرفتم و به توصیه پدر و مادرم عزیزم پست مربوط به این موضوع را حذف نمودم . اما معلمان عزیزی که لطف کرده به وبلاگم آمده با نظرات خوب خود باعث آرامش من شدند عبارتند از به ترتیب :

محمد قربان زاده پدر مهربانم .

خاله شهربانو معلم بزرگوار و همشهری ما که مقیم آلمان هستند و نویسنده خوب کتاب سیاه مشق های یک معلم که چند بارخوانده ام و از شیوایی قلمش لذت برده ام .   

 جناب استاد حسین ملاحسنی با تشکر از راهنمایی دلسوزانه ایشان.  

باغ ادب استاد عزیز آقای نصرالله غبیشاوی با تشکر فراوان .

 استاد ارجمند خانم سیاح پور که لطف نموده وبلاگم را که قابل نبوده لینکش کرده است با تشکر مجدد ازاین بزرگوار. 

معلم نامه معلم دلسوز و مهربان .

دوست کوچولوی من شقایق جون از تبریز.

استاد بزرگوار و نویسنده خوبمان آقای رضا سلیمی که بیشترلطف داشتند و خواهان ارسال یکی ازکتابهای چاپ شده خود به بنده هستند. با تشکرازایشان .

عزیزبسیارمحترم و معلم بزرگوارخانم فرهمندپور.

از همه عزیزان باردیگر بی نهایت تشکر و قدردانی می کنم . انشاءالله این عزیزان درهرجای کره ی خاکی که باشند همچنان منبع خیر و سعادت و صلاح جامعه و بشریت باشند .

ضمنا با اجازه همه ی این دوستان وبلاگهای آنها را در وبلاگم لینک دادم که یادم باشد درفرصت هایی که بدست می آورم به آنها سربزنم . البته به هیج وجه انتظار متقابل ندارم چون من با این سطح سواد (دانش آموز اول راهنمایی) قادر به همراهی با این بزرگان نبوده و نخواهم بود.  

در پایان لازم است ازپدر و مادرعزیزم نیزجهت راهنمایی و ویراش این مطالب که بمن کمک کردند تشکرنمایم .
+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت22:9توسط سپيده قربان زاده |
با تشکر از معلمان
با عرض سلام و احترام خدمت دوستان و به ویژه معلمان و استادان محترم که با نظرات خوب خود مرا راهنمایی فرمودند مطالب پست اخیر خود را موقتا غیر فعال نمودم . حتما در آینده نزدیک به وبلاگ تمامی معلمان گرامی که برایم کامنت گذاشته راهنماییم کردند جهت عرض ادب مراجعه خواهم نمود .

همه ی نظرات عزیزان برایم راهگشا بوده و سعی خواهم نمود نتایج استادان را در آینده در وبلاگم درج کنم .

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت12:14توسط سپيده قربان زاده |
كاروان كربلا

با عرض تسلیت روزهای غم انگیز و شهادت حضرت امام حسین (ع) به تمامی دوستان عزیزم .

 شعر زیبای (کاروان کربلا ) سروده ی شاعر بزرگ آذربایجانی ما مرحوم استاد شهریارکه خدایش رحمت کند

 انتخاب کرده ام که تقدیم دوستان عزادارحسینی نمایم . ازهمگی شما التماس دعا دارم .  

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)              روي دل با كاروان كربلا دارد حسين (ع)

ازحريم كعبه جدش با شكي شست دست             مروه پشت سرنهاد اما صفا دارد حسين

مي برد در كربلا هفـــتاد ودو ذبح عظيم                بيش ازاينها حرمت كوي منا دارد حسين

پيش رو راه ديـــار نيستي كافيش نيست            اشك وآه عالمــي هم در قفــا دارد حسين

بسكه محملها رودمنزل به منزل باشتاب             كس نمي داند عروسي ياعزا دارد حسين

رخت وديباج حرم چون گل بتاراجش برند               تابه جائي كه كفــن از بوريا دارد حسين

بردن اهل حرم ، دســــتوربود وسرغيب                 ورنه اين بي حرمتيها كي روادارد حسين

سروران ،پرورانگان شمع رخساش ولي            چون سحرروشن كه سرازتن جدادارد حسين

سر بقاچ زين نهاده ، راه پيماي عــراق               مي نمايد خود كه عهدي با خدا دارد حسين

او وفاي عهد را با سر كند ســـــــودا ولي             خون بدل از كوفيان بي وفـــــا دارد حسين

دشمنانش بي امان ودوستانش بي وفا              با كدامـــين سركند مشكل دوتا دارد حسين

سيرت آل علي(ع) با سر نوشت كـربلاست         هرزمان از ما،يكي صورت نما دارد حسين

آب خود با دوشمنان تشنه ، قسمت مي كند       عــزت وآزادگـــــــي بين تا كجا دارد حسين

دشمنش هم آب مي بند د بـروي اهـل بيت         داوري بين با چه قومي بي حيا دارد حسين

بعد از اينــش صحنه ها اشـك است وخون            دل تماشــا كن چه رنگين سينما دارد حسين

سازعشق است وبدل هم زخم پيكان زخمه ئي         گوش كن عالم پر از شور ونوا دارد حسين

دست آخر كــز همه بيگانه شد ديــدم هنوز            با دم خنــجر نگاهـــــي آشنــا  دارد حسين

شمر گويد گوش كردم تا چه خواهد از خدا:           جاي نفرين هــم به لب ديدم دعا دارد حسين

اشك خونين گوبيا بنشين به چشم"شهــريار"          كاندرين گوشه عزايي بي ريا  دارد حسين

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت22:35توسط سپيده قربان زاده |
عید فطر مبارک باد
 

 

 کم کم غروب ماه خدا دیده می شود  صد حیف از این بساط که برچیده  می شود در این بهار رحمت وغفران و مغفرت خوشبخت آن کسی است که بخشیده می شود.

                               عید فطر مبارک باد                           

                          

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت10:31توسط سپيده قربان زاده |
خیلی وقت در انتظار ماه رمضان بودم

اسم من فاطمه است.

هر سال ماه رمضان آخر هفته برای افطار مهمان خان جون بودیم. من و مادرم و سارا و مهسا و خاله جان و زن دایی وپسر دایی کمی زود به خانه ی خان جون می رفتیم تا در کارهای افطاری به خان جون کمک کنیم. ولی وقتی می رسیدیم ، می دیدیم خان جون همه چیز را آماده کرده است سفره را کنار حوض بزرگ حیاط پهن کرده وسماور قدیمی و هیزمی اش را کنار باغچه گذاشته و چای دم می کند.طبق معمول آش نذری را پخته ودر سینی های بزرگی گذاشته تا من و دختر خاله سارا و پسر دایی آن ها را در بین همسایه های خا ن جون پخش کنیم .وقتی کارمان تمام می شد .به خانه (خانه ی خان جون )بر می گشتیم همه دور جمع می شدند ومنتظر ما بودندتا با هم افطاری را آغا کنیم. وقتی به سفره ی خان جون نگاه می کردی دهانت آب می افتاد همه چیز توی سفره آماده بود زولبیا و بامیه،آش ، برنج و خورشت قورمه سبزی که بهترین غذای من بود،دلمه کلم و دلمه ی برگ و... وقتی صدای آرام و گوش نواز اذان را از مسجد می شنیدیم افطار را با بسم الله آغاز می کردیم و معمولا بعد از گفتن بسم الله کمی نمک در دستمان می ریختیم ودر دهانمان می گذاشتیم چون می گویند آغاز افطار با نمک ثواب دارد.

بعد از خوردن افطار با هم به جمع کردن سفره مشغول می شدیم بعداز اتمام کارمان باهم وضو می گرفتیم ونماز می خواندیم و بعداز خواندن نماز کنار حوض می نشستیم وچای می خوردیم خان جون هم از خاطره های قدیمی و آموزنده اش برایمان تعریف می کرد. امسال هم مثل هر سال مهمان خان جون هستیم . امسال قرار است، مادر پختن آش نذری به خان جون کمک کنیم. چقدر دلم بی تابی می کند برای لحظه ای که ما در جلوی چشمان همه در پختن آش نذری به خان جون کمک کنیم .راستی قراراست ما امسال شب های قدرآش نذری بپزیم وبه مسجدمحله مان بدهیم سال قبل خاله ام یعنی ما در سارا در پختن آش نذری به خان جون کمک کرده بودند سارا و خواهرش به من پزمی دادند که امسال ما در پختن آش نذری به خان جون کمک کردیم . من هم دلم می خواهد که زود ماه رمضان بشود تا من هم مثل ساراو خواهرش به همه پز بدهم که ما هم درپختن آش نذری خان جون سهمی داشتیم . پارسال وقتی سارا این جمله را تکرارمی کرد دلم آتش می گرفت . من هم می خواهم عوض پارسال را دربیا ورم

به قول معروف چیزی که عوض داره گله نداره .              
+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت20:5توسط سپيده قربان زاده |