تبليغاتX
ادبيات داستاني براي كودكان





























ادبيات داستاني براي كودكان

داستاني

 

 معصومه خانم استکانش را برداشت وچای ریخت ودر جای همیشگی خودکه یک متکا زیرش ویک بالش پشتش بود،نشست همیشه وقتی در این جا می نشست به پنجره ی روبروی خود خیره می شد این پنجره روبه حیاط زیبایش بود که همیشه باسلیقه ی خاصی به باغچه هایش می رسید.معصومه خانم زن میانسالی بودکه چهار سالی می شد باز نشسته شده بود.امروز روز 12اردیبهشت بود.امروز روز معلم بود .روز او. او از این روز خاطره های بسیار شیرینی به یاد داشت. خاطرات سی ساله ی همین روز را تک به تک در ذهنش ورق می زد .هیچ گاه به خودش اجازه نمی داد، که خاطرات همچون روزی را فراموش کند.اولین سالی که معلم شد ه بود وبرای اولین باردانش آموزان برایش در چنین روزی جشن گرفته بودند یادش آمد.وقتی وارد کلاس شد بچه ها هیچ کدام در کلاس نبودند. نگران شدکمی جلو رفت روی میزش برگه ی یادداشتی رادید که رویش نوشته شده بود:

« خانم طاهری لطفا به سالن همایش بیایید.»              (ازطرف دانش آموزانتان)

با عجله به سالن همایش رفت، نگران شده بود دررا باز کرد صدای هورای دانش آموزان توجهش راجلب کرد .بچه ها سالن را تزیین کرده بودند وبرای معلمشان جشن گرفته بودند. وقتی با چنین صحنه ای روبرو شد برای اولین بار از ته دل از دیدگانش اشک سرازیر شد .اما نه از سر حزن  واندوه بلکه از شادی. دومین سال را به یاد آورد که یکی از دانش آموزان برایش روسری آبی با زمینه ی سفید برای روز معلم خریده بود. او بین همه ی هدیه ها نسبت به آن روسری احساس عجیبی پیدا کرده بود وآن روسری را خیلی دوست داشت .اما وقتی چشم های اشک آلود مهسا را به آن خیره دید، روسری را تا کرد وکنار گذاشت . بعد در زنگ تفریح علت چشم های اشک آلود مهسا را جویا شد .دانست که مهسا هم از آن روسری خوشش می آید ولی به دلیل وضع مالی بدی که پدرش داشت نمی توانست از آن بخرد. او آن روز روسری را هدیه ای ناقابل برای مهسا در نظرگرفت وآن را تقدیم به کسی کردکه واقعا دوستش داشت.سومین سال را مثل یک فیلم سینمایی با تمام جزئیاتش به خاطر داشت . از روز قبل جمعی از دوستانش به او خبر داده بودند که فردا قرار است به همراه یکدیگر به دیدار یکی از معلم های دلسوز دوران ابتدایی که به علت بیماری در بیمارستان به سر می برد بروند . برای معلمشان جشن بگیرند. خیلی دوست داشت که معلمش را بعد ازچند سال ببیند واز زحماتش تشکر کند. ولی از طرفی ناراحت بود که درچنین روزی پیش دانش آموزانش نیست اما با این همه درروز12اردیبهشت به دیدار معلمش رفت.  آنروزاولین وآخرین باری بود که دراین روز پرشکوه کنار دانش آموزانش نبود. واما چهارمین سال ، روز معلم با اوج بیماری مادرش مصادف بود. چند وقتی می شد که به علت بیماری مادرش غمین و ناشاد بود.اما بالاخره در روز همیشگی وقتی باز در کلاس را گشود وجشن وسروروشادمانی دانش آموزانش را دید نتوانست غمگین باشد. تمامی ناراحتی هایش را درکنج قلبش جای داد و لبخندی مهربانانه بر لب آورد .در مقابل دانش آموزانش شاد و خوشحال شد. اما درونش غوغا بود ، غوغایی که نتوانست آن روز آشکار سازد .هیچ وقت نخواست شادکامی دلبندانش را به تلخ کامی تبدیل کند. به این ترتیب سال پنجم، ششم ،...از ذهنش گذشت. رسید به آخرین برگه ی خاطرات ذهنش . برگه را گشود وبا تمام وجودش به نغمه های صفحه دل سپرد. درآخرین سال تدریش در12 اردیبهشت ماه برای گرامیداشت تلاش بی دریغ 30ساله اش جمعی از دوستان ، همکاران و آشنایانش دعوت نامه ای برایش فرستاده بودند. قرار بود جشن مجمل وتاریخی برای او وچند نفر ازهمکارانش که امسال سال آخر تدریسشان بود، برگزار کنند. ازطرفی روز قبل شاگردانش برای 12 ارد یبهشت جشن تدارک دیده بودند. از معلمشان خواسته بودندکه حتما در جشن آنها شرکت کند.نمی خواست دل گلهای معطرش رابشکند و درجشن آن ها شرکت نکند.بالاخره تصمیمش را گرفت وخواست درآخرین12اردیبهشت در کنار دانش آموزانش باشد.او جشن بی آلایش وساده اما سرشار از مهروعلاقه ی عزیزانش را به جشن مجمل وتاریخی ترجیح داد.وقتی آن روز بچه ها بی صبرانه منتظر معلمشان بودند،واز ته دل می خواستند معلمشان درجشن آن ها شرکت کند، دررا باز کرد و وارد کلاس شد.

 بچه ها دورش حلقه زدند واو را بغل کردند وبوسیدند . او مادرانه  تمامی دانش آموزانش رابغل می کرد. درمیان طنین صدای دانش آموزان گم شد ه بود. وقتی به خودش آمد نتوانست سیل اشک هایش را نگه دارد.اشک هایش آرام برگونه های پاک ومعصومش هجوم می آوردند. اوآن روز بیش از پیش به دانش آموزانش نزدیک شده بود .دیگر نتوانست تاب بیاورد وآخرین برگه ی حافظه اش رابست واشک هایش راپاک کرد. ازاین همه ستوه وخستگی به تنگ آمد. آلبوم یادگاری دانش آموزانش را برداشت وباخود بیرون برد وبرروی صندلی که روی ایوان بود نشست. آلبوم را باز کرد درست 29عکس یادگاری در داخل آلبوم بود.فقط یک عکس از آن سالها در آلبوم کم داشت . آن  سالی بود که او به دیدارمعلمش رفته بود و برای همین افسوس می خوردکه چرا عکسی از آن دانش آموزانش ندارد. باورش نمی شد که دانش آموزانش اورا فراموش کرده باشند. اواین همه فداکاری را برای کسانی کرده بود که واقعا دوستشان داشت . بغض سینه اش شکست اما هنوز کویر قلبش خیس نشده بود. به عکس ها نگاه می کردکه ناگهان زنگ در به صدا در آمد.از جایش بلند شد ودر را باز کرد.دسته گلی زیبا پشت در بود. تعجب کرد اما وقتی چشم های اشک آلود مهسا را باز به خود خیره دید ازحالت تعجب خارج شد . مهسا را با یک نگاه شناخت واورا بغل کرد وبوسید. پشت سر مهسا 23 نفر از دانش آموزان دیگرش در مقابل او ظاهر شدند. 23نفرهمان غنچه های یاسی بودند که او هر وقت به یادشان می افتاد افسوس می خورد. اما حالا گل های شاداب یاس بودند که درکنار او بودند که باز هم در این روز عکس یادگاری بیاندازند اما بعداز 31سال . آنان خوب در یافتند که شمع دلسوزشان در حسرت 30 برگه شدن آن آلبوم یادگاری رنج می برد.

تقدیم به تمام معلمانیکه در طول تحصیلاتم اندیشیدن را به من آموختند نه اندیشه ها را . . .

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:24 توسط سپيده | |

روزسه شنبه بود  صبح از خواب بیدار شدم لباس هایم را پوشیدم وراه مدرسه را پیش گرفتم . درطول راه فقط به عید نوروزکه بیش ازچهار روز نمانده بود فکر می کردم .  به مدرسه رسیدم اصلا یادم رفته بود که امشب آخرین سه شنبه ی سال وبه رسم دیرینه ی ما چهارشنبه سوری است  برعکس بچه های کلاس من، حال وهوای خاصی نسبت به چهارشنبه سوری نداشتم .اما من همیشه سعی می کردم خوشحال باشم تا به قول مادرم تا آخرسال خوشحال باشم . بچه ها با شوروذوق خاصی ازچهارشنبه سوری حرف می زدند.

 یکی میگفت به خانه ی مادربزرگم می رویم ، دیگری می گفت به فلان شهرمی رویم و... .

 لیلا سرصحبت را باز کرد: امروز به کجا می روید ، چی می خورید، چه می کنید و.. . من به یک نقطه خیره شده بودم .

لیلا – هی چته ؟ باورکن امروز درخانه مان جای سوزن انداختن نداریم. عمه وعموها به خانه ی ما می آیند. مخصوصا حوصله ی پسرعمه ام را ندارم پسرک لجوج و خودخواه ، در هر خانه ای باشد انگار آنجا زلزله آمده البته بلا نسبت زلزله . !!! اگر دیدی فردا نیامدم حتما یک فاتحه برایم بخوان.

گفتم : چشم حتما تو خیالت راحت باشد.

هردو باهم خندیدیم . همانطورداشتم به حرف های لیلا فکر می کردم که سمیه نیشگونم گرفت .

- خانم صادقی اومده

گفتم اومده که اومده ... بازهم می گه امتحان .

من یکی واقعا از دست امتحا ن های خانم صادقی دیگه خسته شدم...

همانطور داشتم حرف می زدم که دستی به سرم خورد. سرم را برگرداندم.خانم صادقی بالای سرم ایستاده بود.

خانم صادقی : که این طورازامتحانات خسته شدید.

- نه خانم شما نذاشتید ادامه ی حرفم را بزنم می خواستم بگویم که خانم صادقی واقعا معلم نمونه ای هستند. همیشه امتحان می گیرند و این هم باعث میشه درس را خوب یاد بگیریم .

همینطورداشتم  بلبل زبانی می کردم که خانم صادقی لبخندی زد وگفت که این طور ازامتحانات راضی  هستید.کتاب هارا ببندید ورقه ها حاضر است ، بچه ها حالا که ازامتحانات خوشتون می آید. بعدازتعطیلات  عید ازاول تا آخرکتاب امتحان .

 این را که گفت صدای بچه ها بلند شد .همه به من چپ چپ نگاه می کردند. فهمیدم که کاررا را خراب کردم. بالاخره ساعت مدرسه هم تمام شد

با لیلا و سمیه به خانه برمی گشتیم در راه سمیه ولیلا با اشتیاق ازچهارشنبه سوری حرف می زدند .

حرف های آن ها مرا به حال وهوای خودشان نزدیک می کرد.همینطورحرف می زدیم وراه می رفتیم که یک دفعه سمیه ایستاد وصدایش را بلند کرد بچه ها بایستید من ولیلا بی اعتنا به حرف های سمیه راه می رفتیم سمیه ازپشت فریاد می کشید لیلا گفت چته بیا بریم دیگه....... هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای انفجارمهیبی آمد لیلاجیغ کشید طوری که همه درخیابان متوجه شدند. لیلایک لحظه به خودش آمد همه دورش جمع شده بودند.من وسمیه برای این که ازآن جمع فرارکنیم دست لیلا را گرفتیم و با سرعت دور شدیم درراه لیلا را مسخره کردیم وخندیدیم.

 لیلاهمیشه ازترقه می ترسید حتی ازیک ترقه ی کوچک . پارسال هم همین اتفاق درچهارشنبه سوری برای لیلا افتاده بود .

به خانه رسیدم در را که باز کرد م بوی قرمه سبزی به مشام می رسید مستقیم به طرف آشپزخانه رفتم مادر ظرف ها را می شست. درقابلمه را باز کردم  سرم را تکان دادم.

-         به به چه بوی خوشی ، مامان واقعا آشپز نمونه ای هستی.

مامان : آره جون خودت ، دیروز هم آشپز بودم .

-         نه دیروز فرق می کرد .دیروز که قرمه سبزی نپخته بودید.

 

خندیدم ورفتم لباس هایم را عوض کنم.همیشه همینطور بودم وقتی مامان غذای مورد علاقه ی مرا می پخت می شد آشپزنمونه . اما خدا آنروز را نیاور که مامان غذایی را بپزد که من دوست ندارم .اون وقت بدخلقی هایم شروع می شد. دیروز هم ازهمان روز ها بود.

معمولا چهارشنبه سوری ها قبل ازخوردن شام به بیرون می رفتیم تا درشهرچرخی بزنیم و منظره ی شهر که شب با آتش بازی و روشنایی ترقه ها روشن می شد ببینم.چند بار دور شهر را چرخ میزدیم ، بعد بابا به طرف جاده ورود شهرحرکت کرد. .همیشه با خودم فکر می کردم که بابا دراین جاده های تاریک چی دیده که هردفعه به بیرون ازشهرمی رفت . مامان هم همیشه غرمی زد ، ولی گوش بابا به این حرف ها بدهکار نبود. این دفعه خارج از شهر شدن کاردست ما داد.

مامان گفت دیگه دیره برگردیم خانه شام بخوریم.بابا دور زد که برگردیم . نا گهان صدایی آمد بابا پنجره را بازکرد به صدا گوش داد وگفت فکر کنم چرخ پنچر شد. این را که گفت مادربا طعنه گفت خوب شد !!:

-         چقدربهت گفتم به این جاده های بی دروپیکر نرویم ببین این یک شب را خراب کردی لااقل در وسط شهرچند نفر می آیند و میروند .

بابا ماشین را نگه داشت وچرخ ماشین را درآورد.من وخواهرم در ماشین خوابمان برده بود.بابا درتعویض چرخ ماشین مهارت چندانی نداشت واین باعث شد که ساعت دوازده شب به خانه برگردیم . وقتی به خانه رسیدیم مستقیما به سمت آشپزخانه دویدیم. خدا را شکرکه مامان زیرشعله ی گاز را خاموش کرده بود والا ما آن شب با شکم گرسنه می خوابیدیم. ساعت دوازده ونیم می شد که آتش روشن کردیم واز روی آتش پریدیم. آن شب کلی خنده ام گرفته بود .همه خوابیده بودند و ما هنوز آتش روشن کرده بودیم.بعد شام از شیرینی وتنقلات و آجیلی که برای شب چهارشنبه سوری  خریده بودیم خیلی کم خوردیم ، چون فرصت زیادی نداشتیم چون بایستی می خوابیدیم وصبح اول فردا باید به موقع به مدرسه میرسیدیم .

صبح روزبعد این خاطره را برای بچه های کلاس تعریف کردم و آنها هم کلی خندیدند.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 11:14 توسط سپيده | |

 

 

ماه محرم و روز عاشوراست . محرم ماهي كه آميزه اي ازايثار، فداكاري ، شجاعت وشهامت است .

ماهي كه امام حسين ويارانش با لبان خشك خرقه ولباس شجاعت برتن كردند ودرمقابل خصم عدل وداد ايستادند وققنوس وار معراج كردند وهفتمين و بلندترين آسمان را سراي خود برگزيدند.همچون آذرخش درآسمان قلب ها  ودرصفحه ي ذهن ها ماندگار شدند

ماهي كه صحراي كربلا گهواره اي براي شهيدان وسرير و اورنگي براي خون هاي پاك شد وشطي بزرگ از خون هاي پاك جاري شد .ماهي كه آسمان وسپهرهم ازاين سوگ خون گريست .محرم ماهي است كه دل هاي عاشقان به ياد معشوق مي تپد وتلاطمي ديگر درذهن ها وجانها آغازمي كند. فطرت ها و سرشت ها را بيدار مي كند. نفس هايي تازه به جان ها مي دمد ونور بصيرت وايمان را روشن وفروزان مي كند. ماهي كه ترنم اشك بر گونه ها نقش مي بندد. هرجا كه بنگري سياه فام است واين حكايت ازگريه وسوگ دارد. محرم ماهي است كه در اوان وهنگام تقرب به خدا و شهيدان كربلا فرا مي رسد و دلها آماده ي گريستن مي شود.

 اين حسين كيست كه عـــــالم همه ديوانه ي اوست

اين چه شمعي است كه جانها همه پروانه ي اوست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 15:36 توسط سپيده | |

 

انتظارها به پايان رسيد. ماه رمضان آمد. ماه ميهماني خدا ماه صبروشكيبايي ماهي كه در رحمت ولطف خداوند به سوي بندگانش باز مي شود. خداوند در ماه رمضان مقدم ميهمانانش را گلباران مي كند. بخشش ورحمتش را بيش از پيش به بندگانش هديه مي دهد. ماه رمضان ماه امتحان بنده ها ست . خداوند دراين ماه بندگانش را به وسيله ي تشنگي و گرسنگي محك مي زند. ماه رمضان ماهي است كه در آن آرزوها واميدها به وقوع مي پيوندند.ماه رمضان ماهي است كه در آن دل همچون آينه صاف وهمچون آب زلال مي شود. در اين ماه از سنگيني گناه ها كاسته وبر سنگيني نيكي ها افزوده مي شود.ابرهاي سياه وتاريك از آسمان قلب مي روند وخورشيدي دوباره طلوع مي كند وفضاي  قلب راروشن وگرم مي كند. ترنم اخلاص ، صداقت وراستي از نگاه ها تراوش مي كند.چشم ها دريايي از معرفت وصميميت مي شود ونگاه هاي ديگران را در خود غرق مي كند.وقتي بانگ اذان در دل ها وجان ها نقش مي بندد وقتي خورشيد بار ديگر در پس كوه ها فرو مي رود. نويدي تازه از راه مي رسد و رويايي جديد نمايان مي شود. وقت افطار است انتظارها بارديگر شكستند. بخشش ورحمت نصيب بندگان شد. امتحان ها به اتمام رسيد. دل ها صاف و روشن وچشم ها صميمي شد. آواي بندگي درآسمان ها پيچيد. بازشعف وخوشحالي در دل ها و روح ها غلبه كرد.   

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 0:13 توسط سپيده | |

با تبریک روز معلم به تمامی معلمان عزیز در سراسر کشورمان .

هزاران تقدیمتان .

معلم بهترین واژه برای درک مفهوم عشق ومحبت است. معلم واژه ای است که از سر تا سر آن عطوفت و مهربانی جریان دارد. در کلاس وفاداری و مهربانی معلم جانشین مادر است. معلم آمیزه ای از تمام خوبی ها و پاکی هاست. معلم چراغ سعادت را در زندگی ما روشن می کند تاهیچ وقت در ظلمت جاهلی گرفتار نشویم و این چراغ راهنمای ما باشد .معلم چون باغبانی است که گل های علم و ادب را در باغچه ی ذهن ما می کارد و آن هارا به خوبی پاس می دارد.معلم نوازنده ی سازعلم و دانش است . معلم حس امیدواری ومحبت را در دفتر نقاشی ذهن ها طراحی می کند و آن را رنگ آمیزی می کند تا مبادا این حس کم رنگ و کم رنگ تر شود. سخنان نغز و دلنشین معلم بر روح و جان های نژند طراوت و شادابی به ارمغان می آورد. معلم لکه های سیاه جهل ونادانی را از روی هستی پاک می کند وعلم و معرفت را جایگزین آن می کند. معلم دریای صبرو شکیبایی است که هیچ وقت این صبروشکیبایی مانند آب دریا خشک نمی شود.

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:34 توسط سپيده | |

                                                بهار آمد:

دوباره طبیعت جامه ی سبز رنگ خود را به تن کرد. خورشید تابشی جدیدی را آغاز کرد . سکوت طبیعت شکست وپرندگان با جیک جیک خود شوروشوق تازه ای رابه دل طبیعت دمیدند.آسمان اشک شوق ریخت وبر لبان تشنه ، طراوت بخشید. گل ها غنچه در آوردند وبرای به نمایش گذاشتن زیبایی حیرت انگیز خود حاضر شدند. چشمه ها جوشیدند وبه راه افتادند. پروانه ها بال های رنگین خود را باز کردند وروی سبزه ها وگل ها لانه بستند. کبوتران با پرهای سفید در آسمان آبی پرواز کردند واز بالا نظاره گرشکوه و زیبایی طبیعت شدند. وقتی بوی بهار می آید گویی بوی بهشت می آید. بوی سرسبزی وطراوت بوی شادکامی وسرزندگی . بهار می آید پرده ی تاریک وسیاه را از روی طبیعت می کشد و گردوغبار را از دل های مردم می شوید وپاک می کند. بهار فصلی نوست که جهان را نو می کند.

هموطنان هرروزتان نوروز و نوروزتان پیروز.

 

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 0:35 توسط سپيده | |

 خیلی وقت است به وبلاگ مراجعه نکرده ام .خیلی از دوستان لطف نموده به وبلاگم آمده و نظرات خوب دادند از همه ی آنها ممنون و متشکرم .حتما به همشون سر می زنم و جواب محبت هایشان را پاسخ میدم .اما ازخدا پنهان نیست ازشما چه پنهان ، یک کمی احساس می کنم در یکی ، دو ماهه  گذشته ذهنم کند شده و داره سوت می کشه ازاین موضوع خیلی ناراحتم .چون می ترسم این وضع  طولانی بشه و از علاقه ام به نوشتن کمتر بشه . امیدوارم این چنین نباشه . برای خلاصی از این وضع  برایم شما هم دعا کنید . تصمیم  داشتم  پس از امتحانات خرداد و بدست آوردن وقت زیاد بیشتربنویسم . البته امتحانات نوبت دوم کمی خسته ام کرده بود ولی نتایج آن بعد دو هفته خوشحال کننده بود. چون تمام نمراتم 20 بود و با معدل 20 قبول شده بودم .

دومین خبرخوشحال کننده تابستان امسالم ، اینکه مقام اول مسابقه داستان نویسی را در سطح استان به خود اختصاص داده ام .بگفته مسئول فرهنگی و هنری اداره آموزش و پرورش شهرستان من توانستم بر اساس رای هیئت محترم داوران نفر اول مسابقات داستان نویسی در سطح استان شناخته شوم . البته ازطریق اداره آموزش و پرورش این موضوع را بما اطلاع داده بودند . ولی بگفته برخی از دوستان ، اداره آموزش و پرورش شهرستان با نوشتن پارچه و نصب آن در سردرب اداره این موفقیت را تبریک گفته بوده که من احتمالا بعلت مسافرت آن را ندیده ام . امروز میخواهم همان داستانی را که درسطح استان مقام اول را کسب کرده ، برایتان بار دیگربنویسم و نظرشما دوستان را نیز در کنار رای هیئت دوران مسابقه داستان نویسی  دانش آموزی استان خودمان داشته باشم . ضمنا شاید دوستانی که خیلی وقت است با وبلاگم آشنا هستند این داستان را در آرشیو وبلاکم خوانده باشند .           

شباهت سرگذشت دو درخت

روزی روزگا ری درخت پیرو کهنسا لی،کنارجاده ای دربیابانی زندگی میکرد. او سالها بودکه به تنهایی زندگی میکرد و درآن بیابان هرگز دوستی ندیده بود.

درخت پیر وکهنسال ما ازاین وضع خیلی ناراحت بودتا اینکه یک روزی متوجه شدکه یک درختچه کوچولویی درکنارش شروع به رشد و نمو می کند.

درخت پیر با دیدن این درخت کوچک خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد که بالاخره برای خودش همصحبتی پیداکرده است .

 درخت پیرازخوشحالی درپوست خود نمی گنجید. آخه بعد سالها سکوت می خواست با کسی حرف برند .

درختچه ی کوچولو با دیدن این درخت بزرگ خوشحال شد وبا خود گفت که باید خیلی چیزها از این درخت یادبگیرم چون سالهاست که تواین بیابان زندگی کرده است. یک روزی درخت کوچولو برای اینکه سرصحبت باز کند گفت : ای درخت بزرگ شما چرابه تنهایی زندگی می کنید و چراپیش دوستانت در جنگل نرفته اید ؟

درخت کنهسال که سالها درانتظار چنین سئوالی بود زندگینامه ی خود را اینگونه شروع کرد :

 من درکنارپدر و مادر و خوا هر و برادرانم دریک جنگل بزرگ و سرسبزی زندگی میکردم . روزی ازروزها این انسانها که خود را برتر از دیگران می دانند و خود را اشرف مخلوقات می دانند مرا از خانواده ام جدا کردند. آنها می خواستند مرا به شهر برده تا از من میز و مداد و کا غذ و ... بسازند. انسانها من وتعدادی زیاد از درختان جنگل را بریدند و سوار ماشین کرده به قصد شهر راه افتادند.ازقضای روزگار دربین راه من از کامیون به زمین افتادم . چون ازخانواده ام دورشده ودربیابانها رها شده بودم خیلی ناراحت بودم. بارها بخاطر زخمها و شکاف هایی که اره انسانها درتنم بوجود آورده بودند گریسته ام .! اما کسی نبود که به زخمهای من کمکی کند.

بالاخره گذشت زمان به من آموخت که باید دست از ناامیدی بردارم و برای زندگی تازه و دور از خانواده و دوستانم بیاندیشم . چون سرنوشت مرا محکوم به زیستن و زندگی کردن ، کرده بود . من از آن روز تصمیم به زندگی کردن دوباره گرفتم و در همین جا مشغول ادامه ی زندگی خودشدم . اکنون سالهاست که دراینجا زندگی میکنم و خیلی ازآدمهایی که روزی کمربه نابودی من و دوستانم بسته بودند، مسافرجاده نزدیک من هستند و هر از چندگاه ازگرمای سوزان تابستان به سایه من پناه می آورند من نیزهرچند سایه خودرا از آنها دریغ نکرده ام ولی با هیچ کدام از آنها صحبت نکرده ام . !!

درخت پیرگفت : دوست کوچولوی من تو چرا که تازه متولد شده ای اینجا هستی ؟

درختچه کوچک که سراپا به گوش بود با خود میگفت این باور کردنی نیست !! ...عجب شباهتی در زندگی ما وجود دارد .

درخت بزرگ گفت : دوست عزیزو کوچولوی من ، جوابم را ندادی ؟!

یک مرتبه درختچه بخودآمدگفت : ها ..ها.. داشتم به این می اندیشیدم که ما سرگذشت خیلی شبیه به هم داریم. 

 درخت جوان گفت : من خیلی چیزها را نمی دانم فقط همین قدر می توانم بگویم که من هم مثل تو ، وقتی دا نه ای بودم مثل بقیه دانه هایی که کشاورزان از همین جاده می خواستند به زمین خود برده و بکارند از دست یکی از آنها درکنارتو به زمین افتادم. از آب باران و با مواد غذایی که درخاک بود تغذیه کردم وکم کم بزرگ شدم وسرازخاک بیرون زدم و درهمین مکان روییدم .!!

درخت جوان گفت ولی شما زندگی غم انگیزی داشتید و من خیلی چیزها را فعلا نمیدانم  بعدازاین خیلی چیزها هست که باید ازشما یادبگیرم .

درخت کهنسال گفت: خوشحالم که پس ازسالها دوست خوبی پیدا کرده ام وقول داد مثل مادر از درخت کوچک حمایت کند وهرآنچه که درخت جوان نمی داندبه او یاد دهد .

اکنون هر دوتا درخت با هم و در کنارهم خیلی مهربان وصمیمی هستند وهمیشه باهم صحبت میکنند و زندگی لذت بخشی را سپری می کنند و از زندگی خود راضی هستند .

 پایان

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:56 توسط سپيده | |

با تبریک روز معلم به تمامی معلمان دلسوز و فداکار

داستان زیر به همین مناسبت نوشتم .

بهترین هدیه برای معلم عزیزم

من و دوستانم در یک روستای دور افتاده ای زندگی می کردیم. در روستای ما معلم و مدرسه ای نبود.برای همین من و دوستانم کلاس اول ودوم ابتدایی را در شهر خواندیم. ولی درکلاس سوم معلمی به روستای ما آمد و در روستای ما مدرسه ای احداث گردید همه ی ما خوشحال بودیم که بعد ازچند سال معلم ومدرسه ای درروستای ما پیدا شد. معلم ما ، معلم بسیار مهربان و فداکاری بود. همه ی اهالی روستا به ایشان احترام ویژه ای می گذاشتند. من و دوستانم سعی می کردیم که همیشه درسمان را خوب بخوانیم تا با نمره های خوبمان معلم عزیزمان را شاد کنیم.فردا روزمعلم است . امسال اولین سالی است که روزمعلم را در روستای خودمان جشن می گیریم. امسال قراراست برای معلم فداکارمان برنامه ای اجرا کنیم وبه خاطر زحمات بی دریغ ایشان تشکر و سپاس گذاری کنیم . قراراست ما هم در این جشن هدیه ای برای معلم بخریم وآن را به ایشان تقدیم کنیم . همه ی بچه ها درباره ی کادوی بهتر وبزرگترباهم گفت وگو و رقابت می کردند. ولی من درکنج کلاس نشسته بودم وبه حرف های آن ها گوش می کردم. چون به خوبی می دانستم که وضع مالی ما آن قدر خوب نیست که بتوانم برای معلم هدیه ای بخرم. امروزبه پدرم گفتم که مقداری پول بدهد تا برای معلمم هدیه ای بخرم. ولی پدرم گفت که وضع مالی ما آن قدر ایجاب نمی کند که تو برای معلمت هدیه ای بخری.خیلی ناراحت بودم تا این که خواهرم به من پیشنهادی داد.خواهرم گفت که من می توانم از باغچه ی مان که پر از گل های رنگارنگ وخوشبو بود، دسته گلی تهیه کنم وبرای معلمم نامه ای بنویسم. آنرا به معلمم تقدیم کنم. من هم پیشنهاد خواهرم را پذیرفتم امروز روز معلم است جشن را به خوبی برگزار کردیم. تا این که نوبت به تقدیم هدیه رسید. بچه ها هدیه های خوب و بزرگ آورده بودند ومن هم خجالت می کشیدم.تا این که نوبت به تقدیم هدیه ی من رسید .من خجالت زده وناراحت هدیه ام را در دستم گرفتم رفتم تا آن را به معلمم بدهم. احساس می کردم که معلم از دست من ناراحت می شود ولی وقتی هدیه ام را دادم همه به من دست زدند وتشویقم کردند. من هم ازکار آن ها هیجان زده شدم.  درآن هنگام لبخند مسرت برگونه های معلم نشست. دراین هنگام معلم دست مرا گرفت و با آرامش ودرعین حال طوری که مهربانی و خوشحالی مانند باران از صورتش می بارید ، صورتم را بوسید وگفت این هدیه با همه ی هدیه های دیگر فرق می کند این هدیه ارزش معنوی دارد. سپس نامه ام را باز کرد وقتی که خواند اشک ازصورتش جاری شد.آخر سال معلم عزیزم برای من هدیه ای خرید و آن را به من داد.آخرمعدلم 20 شده بود.این خاطره ای بود که حدود 7 سال پیش دردفترخا طراتم نوشته بودم.من اکنون بزرگ شده ام وبه شغل شریف معلمی نایل گردیده ام. حسرت دانش آموزی مثل خودم را می خورم. می گویم ای کاش فردا که روز معلم است. شاگردانم برای من چنین هدیه ای آماده کنند. حال احساس  معلمم را درک می کنم . که چرا آن قدر از هدیه ی من خوشحال شد وچرا وقتی نامه ام را باز کرد اشک بر گونه های پرمهرش نشست.

 معلم همچون مرواریدی در صدف است.

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:1 توسط سپيده | |

چهارشنبه سوری و نوروز بر همه مبارک

خدا روح پدربزرگم را شاد کند.

بیشتر وقت ها وقتی به خانه ی ما می آمد به ما پول می داد یا هدیه می خرید.خواهرکوچولویم رادر بغل می کرد و به قول خواهرم به او نانای می گفت خواهرم اسم پدر بزرگم را بابا نانای گذاشته بود.هیچ وقت شب چهارشنبه سوری دو سال پیش یاد نمی رود . قرار بود آنروز به خانه ی پدربزرگ برویم و من وخواهرم به رسم دیرینه ی چهارشنبه سوری به خانه پدربزرگ شال بیندازیم. ما ازآداب و رسوم این رسم زیاد آگاه نبودیم هرکدام روسری کوچکی دردست گرفته بودیم.وقتی به خانه ی پدربزرگ رسیدیم وارد خانه شدیم سلام واحوال پرسی کردیم پدربزرگ کناربخاری روی تشک نشسته بود.ما روسری را جلوی پدربزرگ بازکردیم وبه اوگفتیم پدربزرگ عیدی بده.پدربزرگ وقتی کارما را دید تعجب کرد ومنظورما را متوجه نشد و گفت باباجان هنوز عید نرسیده شما عیدی می خواهید؟! .وقتی پدرم توضیح داد انداختن روسری جلو بابا بزرگ همان شال انداختن چهارشنبه سوری ماست پدربزرگم خیلی خندید و روی ما را بوسید گفت آلان متوجه شدم وبعد بگوشه ی روسری هایمان یک هزارتوانی بست وبشوخی گفت این هم بقول خودتان عیدی شما ودیگه یادتان باشه موقع تحویل سال دوباره عیدی از بابا بزرگ نخواهید .و همه زدند زیر خنده و ما تعجب می کردیم چرا همه می خندند وقتی به خانه رسیدیم تازه فهمیدیم که دلیل خنده ی آن ها چه بود به قول معروف دوریالی مان افتاد.که شال انداختن رسم ورسومی غیرازاین داشت که ما کردیم .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:57 توسط سپيده | |

 آقای رضاسلیمی فامنینی یکی از نویسندگان معلم استان همدان هستند که زحمت کشیدند دو جلد از کتابها چاپ شده ی خود را از همدان برای من ارسال کردند.

1.    کتاب آنچه که یک دانش آموز باید بداند

2.    کتاب تحفه ی نه طنز

           

کتاب آنچه که یک دانش آموز باید بداند کتاب بسیار مفیدی است که مطالب آن را باید یک دانش آموز واقعی فرا گیرد من هر وقت در مطا لعه به مشکلی برخورد می کنم به سراغ این کتاب می روم علت مشکلم را می یابم وآن را تقویت می کنم.

کتاب تحفه ی نه طنز نیز دارای چندین داستان و خاطره ...طنز زیبا و خنده دار است . من این داستان کوتاه را از بین مطالب این کتاب انتخاب کردم و خواستم آن را خدمت دوستان عزیز ارائه دهم.

مطالعه این کتابها را به تمام دوستان و خوانندگان عزیز در سراسر ایران توصیه می کنم . وبرای این معلم خوب و نویسنده گرامی از خداوند بزرگ توفیق روز افزون آرزو می کنم.

 زرنگی دختر من

 یکی از همکاران فرهنگی می گفت :

اغلب، بچه هاوقتی در امتحان ویا تست ویا دیکته وغیره درمدرسه نمره کم بگیرند،توسط والدین مآ خذه می شوند.ولی د رخانه ی ما برعکس است!

 می گویید چه طور ؟

الآن توضیح می دهم.

دختر من اگر تست یا دیکته داشته باشد،از  شب قبل به مادرش می گوید:

مامان دعا کن بیست بگیرم.

اگر فردا 20 گرفت که باید تشویقش کنیم.

وای به حال ما اگر 19 بگیرد، آن وقت همه باز خواست می شویم که :

مگر من نگفتم برایم دعا کنید؟ حتما شما دعا نکردید؟ حتما خوب دعا نکردید والا من بیست می شدم ....

بله توپ را به زمین ما شوت می کند این ما هستیم که بایداز خودمان دفاع کنیم و اورا دلداری بدهیم که :

به خدا ما دعا کردیم ، آخر همه اش که با دعا نمی شود. اصلابیست ونوزده مگر چه فرقی دارد؟ اتفاقی نیفتاده که .....

حالادیدید زرنگی محدثه را؟

                                                                   منبع : کتاب تحفه ی نه طنز

                                                                   به قلم روان :آقای رضا سلیمی

                                                                

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:42 توسط سپيده | |