تبليغاتX
ادبيات داستاني براي كودكان - به بهانه روز معلم





























ادبيات داستاني براي كودكان

داستاني

 

 معصومه خانم استکانش را برداشت وچای ریخت ودر جای همیشگی خودکه یک متکا زیرش ویک بالش پشتش بود،نشست همیشه وقتی در این جا می نشست به پنجره ی روبروی خود خیره می شد این پنجره روبه حیاط زیبایش بود که همیشه باسلیقه ی خاصی به باغچه هایش می رسید.معصومه خانم زن میانسالی بودکه چهار سالی می شد باز نشسته شده بود.امروز روز 12اردیبهشت بود.امروز روز معلم بود .روز او. او از این روز خاطره های بسیار شیرینی به یاد داشت. خاطرات سی ساله ی همین روز را تک به تک در ذهنش ورق می زد .هیچ گاه به خودش اجازه نمی داد، که خاطرات همچون روزی را فراموش کند.اولین سالی که معلم شد ه بود وبرای اولین باردانش آموزان برایش در چنین روزی جشن گرفته بودند یادش آمد.وقتی وارد کلاس شد بچه ها هیچ کدام در کلاس نبودند. نگران شدکمی جلو رفت روی میزش برگه ی یادداشتی رادید که رویش نوشته شده بود:

« خانم طاهری لطفا به سالن همایش بیایید.»              (ازطرف دانش آموزانتان)

با عجله به سالن همایش رفت، نگران شده بود دررا باز کرد صدای هورای دانش آموزان توجهش راجلب کرد .بچه ها سالن را تزیین کرده بودند وبرای معلمشان جشن گرفته بودند. وقتی با چنین صحنه ای روبرو شد برای اولین بار از ته دل از دیدگانش اشک سرازیر شد .اما نه از سر حزن  واندوه بلکه از شادی. دومین سال را به یاد آورد که یکی از دانش آموزان برایش روسری آبی با زمینه ی سفید برای روز معلم خریده بود. او بین همه ی هدیه ها نسبت به آن روسری احساس عجیبی پیدا کرده بود وآن روسری را خیلی دوست داشت .اما وقتی چشم های اشک آلود مهسا را به آن خیره دید، روسری را تا کرد وکنار گذاشت . بعد در زنگ تفریح علت چشم های اشک آلود مهسا را جویا شد .دانست که مهسا هم از آن روسری خوشش می آید ولی به دلیل وضع مالی بدی که پدرش داشت نمی توانست از آن بخرد. او آن روز روسری را هدیه ای ناقابل برای مهسا در نظرگرفت وآن را تقدیم به کسی کردکه واقعا دوستش داشت.سومین سال را مثل یک فیلم سینمایی با تمام جزئیاتش به خاطر داشت . از روز قبل جمعی از دوستانش به او خبر داده بودند که فردا قرار است به همراه یکدیگر به دیدار یکی از معلم های دلسوز دوران ابتدایی که به علت بیماری در بیمارستان به سر می برد بروند . برای معلمشان جشن بگیرند. خیلی دوست داشت که معلمش را بعد ازچند سال ببیند واز زحماتش تشکر کند. ولی از طرفی ناراحت بود که درچنین روزی پیش دانش آموزانش نیست اما با این همه درروز12اردیبهشت به دیدار معلمش رفت.  آنروزاولین وآخرین باری بود که دراین روز پرشکوه کنار دانش آموزانش نبود. واما چهارمین سال ، روز معلم با اوج بیماری مادرش مصادف بود. چند وقتی می شد که به علت بیماری مادرش غمین و ناشاد بود.اما بالاخره در روز همیشگی وقتی باز در کلاس را گشود وجشن وسروروشادمانی دانش آموزانش را دید نتوانست غمگین باشد. تمامی ناراحتی هایش را درکنج قلبش جای داد و لبخندی مهربانانه بر لب آورد .در مقابل دانش آموزانش شاد و خوشحال شد. اما درونش غوغا بود ، غوغایی که نتوانست آن روز آشکار سازد .هیچ وقت نخواست شادکامی دلبندانش را به تلخ کامی تبدیل کند. به این ترتیب سال پنجم، ششم ،...از ذهنش گذشت. رسید به آخرین برگه ی خاطرات ذهنش . برگه را گشود وبا تمام وجودش به نغمه های صفحه دل سپرد. درآخرین سال تدریش در12 اردیبهشت ماه برای گرامیداشت تلاش بی دریغ 30ساله اش جمعی از دوستان ، همکاران و آشنایانش دعوت نامه ای برایش فرستاده بودند. قرار بود جشن مجمل وتاریخی برای او وچند نفر ازهمکارانش که امسال سال آخر تدریسشان بود، برگزار کنند. ازطرفی روز قبل شاگردانش برای 12 ارد یبهشت جشن تدارک دیده بودند. از معلمشان خواسته بودندکه حتما در جشن آنها شرکت کند.نمی خواست دل گلهای معطرش رابشکند و درجشن آن ها شرکت نکند.بالاخره تصمیمش را گرفت وخواست درآخرین12اردیبهشت در کنار دانش آموزانش باشد.او جشن بی آلایش وساده اما سرشار از مهروعلاقه ی عزیزانش را به جشن مجمل وتاریخی ترجیح داد.وقتی آن روز بچه ها بی صبرانه منتظر معلمشان بودند،واز ته دل می خواستند معلمشان درجشن آن ها شرکت کند، دررا باز کرد و وارد کلاس شد.

 بچه ها دورش حلقه زدند واو را بغل کردند وبوسیدند . او مادرانه  تمامی دانش آموزانش رابغل می کرد. درمیان طنین صدای دانش آموزان گم شد ه بود. وقتی به خودش آمد نتوانست سیل اشک هایش را نگه دارد.اشک هایش آرام برگونه های پاک ومعصومش هجوم می آوردند. اوآن روز بیش از پیش به دانش آموزانش نزدیک شده بود .دیگر نتوانست تاب بیاورد وآخرین برگه ی حافظه اش رابست واشک هایش راپاک کرد. ازاین همه ستوه وخستگی به تنگ آمد. آلبوم یادگاری دانش آموزانش را برداشت وباخود بیرون برد وبرروی صندلی که روی ایوان بود نشست. آلبوم را باز کرد درست 29عکس یادگاری در داخل آلبوم بود.فقط یک عکس از آن سالها در آلبوم کم داشت . آن  سالی بود که او به دیدارمعلمش رفته بود و برای همین افسوس می خوردکه چرا عکسی از آن دانش آموزانش ندارد. باورش نمی شد که دانش آموزانش اورا فراموش کرده باشند. اواین همه فداکاری را برای کسانی کرده بود که واقعا دوستشان داشت . بغض سینه اش شکست اما هنوز کویر قلبش خیس نشده بود. به عکس ها نگاه می کردکه ناگهان زنگ در به صدا در آمد.از جایش بلند شد ودر را باز کرد.دسته گلی زیبا پشت در بود. تعجب کرد اما وقتی چشم های اشک آلود مهسا را باز به خود خیره دید ازحالت تعجب خارج شد . مهسا را با یک نگاه شناخت واورا بغل کرد وبوسید. پشت سر مهسا 23 نفر از دانش آموزان دیگرش در مقابل او ظاهر شدند. 23نفرهمان غنچه های یاسی بودند که او هر وقت به یادشان می افتاد افسوس می خورد. اما حالا گل های شاداب یاس بودند که درکنار او بودند که باز هم در این روز عکس یادگاری بیاندازند اما بعداز 31سال . آنان خوب در یافتند که شمع دلسوزشان در حسرت 30 برگه شدن آن آلبوم یادگاری رنج می برد.

تقدیم به تمام معلمانیکه در طول تحصیلاتم اندیشیدن را به من آموختند نه اندیشه ها را . . .

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:24 توسط سپيده | |